امیرعباسامیرعباس، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

امیر قلبم عباس

به نام خدا

 مامانی امیر عباس جان:   امیر عباس کوچولوی مامان تو پسر خیلی خوبی برای مامان هستی اصلا مامان رو اذیت نمی کنی . حتی گریه هم نمی کنی ! با اینکه فقط 3 ماهته . اصلا از همون موقع تولد بجز برای شکمت گریه نمی کردی اونم وقتی که دیگه چند ساعت پیشت نباشم. گاهی وقت ها دلم می گیره که چرا تو اینقد معصومی . حتی وقتی که خیلی هم درد  داشته باشی گریه نمی کنی! مامانی عباس جان خدا ازت راضی باشه! اگر چه هیچ گناهی نکردی که خدا ناراضی باشه اما خدا تو بزرگسالیت هم ازت راضی باشه . مامانی این روزها یاد گرفتی غان و غون کنی . دیروز من با گوشای خودم شنیدم که گفتی اباااااا. بیا اول مامانی یاد بگیر و بگو  بعد بابایی!   ...
10 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

امیر قلبم عباس جان: دیروز رفتیم خونه ی عمه ات .بهت خیلی خوش گذشت خیلی هم با عمه ات حرف می زدی و می خندیدی . اما باز تو حرفات اباااو ابوووووو و بو بود از یه طرف شدم . وازطرفی شدم . برای اینکه داری انگار باباتو صدا میزنی در حالی که بهت گفته بودم اول یاد بگیر بگو مامان! و خوشحال از اینکه حس می کنم از همین 3 ماهگی می خوای حرف بزنی! تو تا حالا اینقد برای کسی حرف نزدی . خیلی از عمه خوشت اومد. خونه ی عمه کبوتر داشتن و تو بهشون چشم دوختی! ...
24 مهر 1391